پرم ...!
پرم از هرچه که تو سکوت می نامی اش ...
و خالی ام از هرچه که تو صوت می دانی اش.
ملالی نیست،
ملالی نیست، جز یک عادت دیرینه ...
که آن هم همان دلتنگی همیشگیست ... .
دیشب خواب بودم که آمدی،
آمدی و ثانیه های نبودنت را گرد گیری کردی
و رد پای نبودن هایت را پاک ... .
اما ناقافل،
گربه ای روی ایوان خانه پرید و
گلدان خشک و خالی ایوان را شکست.
بیدار که شدم، هوا سرد بود
اما ماه را می شد دید،
می شد کمی هم با طعم گس شب لاسی زد ... .
اما هرچه بود،
سوز سرد زمستان جای پای نبودن هایت را سرد تر از همیشه به مغز استخوانم می خواند.
و کمی آن طرف تر...
بخاری فت فت کنان می سوخت و
به آئینه تجاوز می کرد ... !
دستی به روی آئینه کشیدم و
اشک گونه هایش را پاک کردم،
قاب عکس خالی ات،
همانجا،
کنار در،
جا خوش کرده بود،
درست مثل یک سنگ قبر قدیمی ... .
شب عجیب بود یا زمستان نمی دانم ... !؟
فقط خاطره بود که آن وسط
روی گلهای قرمز قالی
تلو تلو می خورد ... !
سرم گیج رفت
از این همه نبودن.
آبی به صورتم پاشیدم،
سرد بود
اما حقیقی ... .
باز به آئینه نگاه کردم
و قاب عکس
...
همچنان خالی بود.